برای خدا.
برای خدا؛
مینویسم، با اینکه جایی در قلبم برای تو نمانده.
زیرا از کودکی، هر زمان دردِ غیرقابلتحملی روی شانههایم آوار میشد بیاختیار نام تو به ذهنم میآمد؛ هرچند که اغلب، پاسخی نبود.
حالا، زیر بارِ این کابوسِ سمج.. گیج و گنگ به دنبال جوابی میگردم.
تا بدانم در کجای این جهانِ موزونت ایستادهای، که این رنج اینگونه برایت بیاهمیت به نظر میرسد؟
بگو؛
خندههای بیشرمِ قاتلان که روی خونِ تازه راه میروند، و شیونِ جوانان بر پیکرهای بیجانِ عزیزانشان.. که هنوز گرمِ رویا بودند،
چگونه در گوشهایت فرو نمیریزد؟
جوانهایی با دلهای پر از ترس و رویا..
صداهایی که پیش از خاموششدن، هنوز زندگی را صدا میزدند.
و در آنسوی ماجرا..
دستهایی تهی از رحم.. که مرگ را آسان خرج کردند.
چگونه این تراژدی؛
تمام آرزوهایی که در نیمهی راه کشته شدند.. این همه فریادِ بلعیدهشده
هنوز هم
سکوتت را نمیشکند؟!
