𝐵𝑖𝑡𝑡𝑒𝑟 𝐷𝑟𝑒𝑎𝑚𝑠
Static
Side-bar GIF

𝐵𝑖𝑡𝑡𝑒𝑟 𝐷𝑟𝑒𝑎𝑚𝑠

قبرستانِ دخترکی خندان، که روز و شب با لبخندی به پهنای صورتش مینوشت، از آرزو ها و شادی هایش، غم ها و پریشانی هایش، از رویاهای تلخ و شیرینش و خواب های مبهمش، تا بماند یه یادگار، از غم نهفته ی پشت صدایش و اشک های بی صدای افکارش.
مینوشت، تا فریادش را، دفتر ها، برگه ها، و صفحات بیان کنند.
تا شادی اش را کلمات و جملات، و اندوهش را قلم نمایان کند.
- با شاخه گلی سپید وارد شوید.

leaf
star
moon
snowflake

دوست؟ نمیدونم.

گاهی اوقات دوستام حس منفوریت زیادی بهم میدن، موجب میشن احساس اضافی و مضحک بودن بهم دست بده.
سخته که با این موضوع کنار بیام، با اینکه دیگه قرار نیست همه آدما دوستم داشته باشن..دیگه مثل دبستان و راهنمایی نیست که راحت ارتباط بگیرم.
سخته که کنار بیام حتی دوستای خودم که توی روم لبخند میزنن ممکنه پشتم حرفای خیلی داغونی بزنن.
من فقط غمگین میشم از این که دائما بخوام فکر کنم الان باید اینجا باشم یا نه، باید این حرفو بزنم یا نه، باید وجود داشته باشم یا نه.
بعضی مواقع هم با خودم میگم؛ اگه قراره پیش دوستات احساس امنیت نداشته باشی، اگه قراره حتی پیش دوستات خودت نباشی..اگه قراره دوستات بهت حس مزاحمت بدن، اصلا چرا باید باشن؟
مگه دوست همین نیست؟ مگه دوست خونه امن آدم نیست؟ جایی که آرامش به ترس و خشم چیره میشه نیست؟ پس چرا باید دائما پیش دوستام حس های منفی داشته باشم؟!
تا کی باید منتظر بشینم واسه روزی که به جای اینکه من برم سراغ اونا، اونا بیان سراغ من؟ تا کی باید به عقربه ساعت نگاه کنم تا زمانی که میتونم ببینمشون برسه..و بعد نگاه اونا باهام تلاقی پیدا کنه و از کنارم رد شن؟
دیگه نمیدونم مشکل کجاست، من فقط خستم..من فقط یکیو میخوام که پیشش خودم باشم، هم روژی باشم هم یه هیولای زشت.
من از دروغ گفتن، زور زدن، التماس کردن واسه دوست داشته شدن متنفرم..

Sunday 15 Bahman 02

همیشه غایب.

"مثل یک معجزه اسمت، تو کتابا اومده! 3> "

 

 
bayan tools Fereydoun ForoghiHamishe Ghayeb

 

 

Tuesday 10 Bahman 02

یعنی باید چیکار کنم که تموم شه..؟

دیگه نمیدونم باید آدما رو دوست داشته باشم یا ازشون متنفر باشم، نمیدونم کاراشون از قصده یا بی منظور، نمیفهمم باید در قبال اشتباهات و رفتارای مضحکشون چه جوابی بدم..
دیگه حتی قدرت آنالیز اینکه مشکل منم یا اونا رو هم ندارم. فقط میخوام تموم شه..میخوام همه منجمد شن؛ هیچکس حرکت نکنه؛ تنهام بذارن و دیگه انقدر بهم آسیب نزنن.
فقط میخوام یاد بگیرم مثل خودشون باشم، بی‌توجه به دیگران و احساساتشون، خودخواه، بی‌فکر...

 

---------------------------------------------------------

 - جدا ارتباط برقرار کردن همیشه انقدر سخت بوده یا فقط الانه که به طرز عجیبی ترسناک و استرس زاست؟!

Wednesday 4 Bahman 02

دور از تو

متاسفم عزیزم

من دوستت داشتم، بسیار بیشتر از آنچه تصور کنی.

هربار با نگریستن به تو و نوشته هایت جانی به جان‌هایم افزوده میشد و در ته قلبم میدانستم این حس مُردنی نیست..

میدانستم که اگر یک لحظه بیشتر به من فرصت زنده ماندن بدهند میخواهم در آغوش تو باشم؛ آغوشی که بی‌رحمانه از من دریغ کردی‌.

هرروز میل به تو و رسیدن به لبخند هایت در من بیشتر میشود، کاش روزی می‌رسید که من می‌مردم و تو جنازه ام را بر شانه های دوست داشتنی و زیبایت حمل میکردی.

اما من زنده ام، و دور از تو..بسیار دور از تو؛ زیرا این چیزی بود که تو در تمامِ این مدت میخواستی!🩶

Thursday 14 Dey 02

مواظبم باش.

 

 
bayan tools The Donmovazebam bash

 

از اونجایی که خیلی مهربونم اجازه میدم دانلودش کنی :))

Tuesday 12 Dey 02

آخه چَرا 🫠

خیلی جالبه؛

داشتم وبلاگ های به‌روز شده بیان رو چک می‌کردم

همش تبلیغات و مطالب مذهبیه :))))))

جدی چطوری شده که اینطوری شده که وبلاگ بیان اینطوری خانه ارواح شده؟!

Tuesday 5 Dey 02

درد حقیقت

روزها درگیر پرسشی بودم که در حقیقت جوابش را می‌دانستم؛

اما آرزو می‌کردم می‌شد خود بیانش کنی..زیرا حتی دردِ حقیقت هم برای من اگر از سوی تو رسد همچون مخدریست که خط میان آسمان و زمین را در کنارم به پایان می‌رساند.

آری، می‌دانم اگر روزی ناچار شوی بین من و او انتخاب کنی با تمام وجود از روی جنازه خونینم رد خواهی شد و به مناسبت این پیروزیِ افتخار آفرین او را به بوسه ای مهمان خواهی کرد، اما اگر این کلمات میان لب های زیبای تو برقصد دردش کمتر خواهد شد..

کماکان در عجبم زندگی چگونه می‌تواند انقدر بی رحم و در عین حال ابله باشد!

به گذرش که می‌نگرم احساس می‌کنم مشعلی سوزان را به دست کودک نوپایی داده اند تا تمام خانه را آتش بزند..

زندگی بی رحم و است آه عزیزِ من! تو بسیار بی رحم تر‌..

چنگال هایش را بر تنم می‌کشد و دست هایت را بر تنش می‌کشی؛

قهقهه های مبتذلش گوشم را پر می‌کند و خنده های زیبایت آرامش را به او هدیه می‌کنند.

میان من و زندگی، میان من و تو

میان ما 

دریست به سوی جهنمی که خود ساخته ایم، از عشق های بی ثمر، گریه های بی اثر و نعره های بی ارزش

اما من تو را با تمام وجود پرستیده ام و این برای من نمادیست افتخار آفرین..

هر زمان در هر کجا به من نگریستی و گفتی دوستت نداشته ام

من دست هایت را بر قلب آزرده ام نگاه خواهم داشت تا تاثیرِ لالایی متلاطم صدایت را بر وجود زخمی ام بشنوی..

Friday 1 Dey 02

بارون..بارون..بارون!

دخترک خوشگل و نازم! آخرین باری که بهم لبخند زدی یادم نمیاد..

اما اینو مینویسم..به خاطر لبخند های قشنگت. برای گوشه چشمات که چین میخوره و گونه هات که برآمده میشن. واسه صدای ملایم خنده های پر از شیطنتت و شوقِ توی حرفای پلیدانت.

زشتولم.

من خیلی نیازمند و غمگینم، حتی زیباییت هم دیگه کافی نیست! وقتی می­بینم کنار یکی دیگه میخندی و شادی، وقتی میفهمم دوستش داری دلم میخواد "بفروشم خودمو به ارزون ترین قیمتی که تو فکرشم نکنی بعد... بشم یه جسد"

کاش میدونستی چقدر دوست داشتنی هستی! میدونستی خنده هات چقدر ارزش داره.. گاهی به گذشته که فکر میکنم با خودم میگم شاید مشکل منم.. البته که مشکل منم، همیشه من بودم.

حضورم، وجودم، روحم..تماما یه اشتباه بوده؛ اشتباهی که هرگز جبران نمیشه، مگر با مرگم.

اما تو هرروز اینو به یادم میاری.. که مشکل منم.. که خسته کننده م، ازار دهنده و تکراریم. تو هرروز توی صورت من نگاه میکنی.. با اون چشمای نافذت به من زل میزنی... و شت!

کاش میدونستی وقتی نگاهم میکنی چه حس مضحکی دارم. حس کم بودن، کافی نبودن، زشت بودن.

با این حال جدیدا انقدر کم نگاهم میکنی که حتی درست یادم نمیاد چشمات چه سیاهچاله ای بودن!

لطفا " پیدام کن قبل ازین لعنتی، این زندگی کیری صنعتی"

من دارم غرق میشم و خیلی خستم.. اولین بار که دیدمت فکر میکردم قراره ناجیِ من باشی، ولی تو فقط سنگ شدی توی جیبم.. و هر لحظه من رو پایین و پایین تر کشیدی.

حالا من دیگه نفسی ندارم و تو رهام کردی، به تنهایی گریختی! رفتی بالا، بالا، بالاتر.. بارون..بارون..با اون.

Friday 24 Azar 02

ناشناس حرفاتو بهم بزن "-"

ایناهاش اینجاس! (بزن روم)

Thursday 16 Azar 02

عزیزِ دست نیافتنی من!

عزیزِ دست نیافتنیِ من؛ نمی­دانی صدای خنده هایت چه هارمونی زیبایی با نوایِ غمناکِ ناقوسِ مرگِ درونِ وجودم دارد.

حضورت در دنیای هراسناک روحم مرا به تقلا وا می­دارد.. تقلا برای زنده ماندن، در کنار تو ماندن.

چشم هایت همچون آیینه است؛ آیینه ای که مرا رها از خشمِ جنون آمیزِ روانم به تصویر میکشد، و نفس هایت زندگیست.. نفس هایت بوی زندگی و صدای زنده ماندن می­دهند!

اما این حضورِ وهم انگیزت مرگ را در من به عصیان واداشته؛ ناآرامی و خشم بر تن بی جانِ احساساتم شلاقِ دوری می­زنند و غم و نومیدی بر بالینِ مادر رنج­مندشان می­گریند.

روحِ من، امنیت را در آغوشت یافته است و گریزی نیست از این حقیقتِ وحشتناک؛

مرگ دست های بی جان مرا بسته است و خشم تمامیِ حرف های عاشقانه ام را بلعیده است.

حال تو از من تنها دختری آشفته و گریان می­بینی!

انسانی بی اعتنا که به سان حیوانی درنده به تمامیتِ حضورت حمله ور می­شود.

تو نمی­دانی و نخواهی دانست حجم شوق و اشتیاق مرا برای به دست آوردنت و همین موجب می­شود که چشمان زیبایت دیگر به چشمان پوچم نورِ زندگی نبخشد.. و دستانت دیگر میلی برای در آغوش کشیدنم نداشته باشند و کاش می­دانستی چه مرگبار است برای دست هایم که میلِ در آغوش گرفتنت را با خود به گورستانِ وجودم ببرند.

جهانِ من سراسر رنگ است!

آبی به رنگ دریایی که عشقم را غرق کرده، سبز به رنگ تمامِ جنگل هایی که شوق من را در خود فرو خورده اند.. و قرمز!

قرمز به رنگ مرگِ من، قرمز به رنگ لب های تو و به رنگِ شمشیری که با خونِ قلبِ زخمی ام زینت بخشیده ای؛ و من.. به اندازه تک تک قطرات خون و اشک هایم، به اندازه تمامی فریادهایم می­پرستمت..

Tuesday 14 Azar 02