
میدونی...ازت متنفرم
واقعا ازت متنفرم!
جررر...
نمیدونم چطوری دلت اومد
نمیدونم
چطور میتونی انقدر وحشتناک رفته باشی ک امروز خوابتو دیدم و داشتم از ذوق برگشتنت گریه میکردم ؟
خواب بود...
کاش نبود
ولی بازم ازت متنفرم (:
حتی اگه تمام دنیا بهت پشت کرد
اگه کسی قبولت نداشت
اگه خسته شدی
من اینجام
بهم اعتماد کن
قول میدم هیچ وقت تنهات نزارم
از اون قولا که با مرگ شکسته میشه
من بهش میگم قول جاودانه
هیچ وقت برای حرف مردم عوض نشو
بهتره اونا نظرشون رو عوض کنن
برای من تو مهربون ترین و کیوت ترین ابجی کوچولو دنیایی
هیچ وقت نا امید و ناراحت نشو
یادت نره که تو تنها زرافه منی و وقتی ناراحت باشی قلب منم میشکنه
فایتینگ ابجی کوچولو*-*💜
خستم.خستم...خستم....
وحشتناک خستم
دیگه دلم نمیخواد فکر کنم..دیگه دلم نمیخواد بنویسم..دگ دلم نمیخواد کتاب بخونم
حتی دلم خوابم نمیخواد..
نمیدونم
سوال میکنم اما خودم حوصله گشتن دنبال جوابشو ندارم
دیگه حوصله ندارم از عقایدم دفاع کنم، فقط میخوام بگم اوکی تا تموم شه
دیگه نمیخوام..هیچی
ن...ی چیزی میخوام..
دلم ی بغل میخواد..ک برم توش قایم شم
کسیو میخوام ک ب جای من فکر کنه...ب جام زندگی کنه
و من ی مدت توی بغلش بمیرم. بعد ک خستگیم در رفت زنده شم و ادامه بدم..
ب نظرتون هدف بشریت چیه ؟ و چی باید باشه ؟
وجودت مثل شبه..تاریک اما پر ستاره :)
نمیدونست داره با کی لج میکنه..
اما سرگیجه ای ک در اثر نخوردن قرصاش میومد سراغش زیادی ارامش بخش بود
اون سیاهی ای که هرچند برای زمان کمی سراغش میومد
خلاء رو به سادگی لمس میکرد
و شاید به خاطر همین بود که شب ها قرص های آماده ی روی میزشو نمیخورد..
شاید ب خاطر این بود ک بیشتر میخواست..!
اروم بخواب
نزار چشمای قشنگت بیخوابی بکشن
نزار اون قلب کوچولوت ناراحتی رو تحمل کنه
نزار چشمای قشنگت با اشک پر بشن
همه ش رو بسپر به من
من همه مشکلاتت رو به دوش میکشم
تو لبخند بزن و از دنیا لذت ببر
بهم اطمینان بده که خوب باشی
دلم نمیخواد جای لبخند قشنگت غمگینی روی صورتت باشه
بهم اعتماد کن
تمام دردات رو به من بگو
و همه ش رو بسپر به من
من حواسم به همه چی هست
دوست دارم
(اوکی ولی عاشق نشدم این برای زرافه ست*-*)
اوکی ولی از مامانم و خواهرم متنفرم ک همیشه ب من طعنه میزنن "مینویسی ؟ ولی ما ک هیچ نتیجه ای ندیدیم...همچین نوشته ای ک وجود نداره ب درد سطل اشغال میخورع"
اما درست همون لحظه هایی ک میخوام نتایجو نشونشون بدم مث سگه هار ذوقمو گاز میگیرن و وجودشو تیکه پاره میکنن..
نوشته های من ب درد سطل اشغالشون میخوره و من حتی نمیدونم باید چطوری باهاش کنار بیام :))
برای لحظات اخر با چشمانی کم سو به مرد رو به رویش نگریست...
"تو بهم قول دادی تا وقتی میمیرم ببوسیم.."
اشکی از چشمان مرد پایین ریخت..با لبخندِ دردناکی لب زد
"قولمو پس میگیرم..میخوام تا لحظه ای که خدا هدیه زندگیمو ازم پس بگیره بهت نگاه کنم"
"زیر قولت نزن من روی قولام حساسم"
اشکان مرد دیگر قطره قطره بر صورتش فرو نمیریخت..بلکه مانند سیلی خروشان گونه اش را خیس میگرد..."هیششش..هیچی نگو..بزار نگات کنم خب ؟ بزار صورتتو حفظ کنم"
پسر بی توجه به خشکی لب هایش خندید و همین باعثِ پاره شدنِ انها شد..خون از میان ترک های لب هایش فرار کرد و انها را با رنگ سرخ زیبایی بخشید..غم بخشید..درد بخشید.." از این کلیشه ها خوشم نمیاد مردِ من..منو ببوس..ب جای صورتم لب هام رو حفظ کن..منو ببوس و قلبمو به اتیش بکش..مغزمو به انجماد برسون...جسممو در بر بگیر"
هقی از میان لب های مرد خارج شد..سرش را پایین برد و لب هایش ارام و با لطافت لب های خیس و بی جانِ پسر را لمس کرد..اشک هایش گونه ی پسرک را می شست و لب هایش خون روی لب هایش را پاک میکرد..اما وجودش..وجودش پسرک را اتش میزد....وجودش پسرک را در بودن غرق میکرد و سپس با مقداری نبودن نجاتش میداد..
لب هایش را روی لب های پسر رقصاند..ارام و خسته..
پسرک در زیر دست هایش..درست روی چمن های سبز و خشکِ حیاطِ پشتیِ خانه شان بی جان لب هایش را تکان داد..
نامِ عشق را بر روی لب های مرد مهر زد..و اخرین قطره ی اشکش برگی را خیس کرد..اخرین قطره ی اشکش به خاک نفوذ کرد و بی توجه به اینکه شوری خاکِ باغِ مورد علاقه اش را..خاکِ باغِ گل های همیشه زنده اش را ضعیف می کرد تا اعماق ان فرو رفت..
مرد پسرکش را در اغوش کشید..
مرد لبخند زد..
مرد نابود شد
و همه و همه..برای این بود که دیگر کسی برای اب دادن به گل های حیاطِ پشتی نبود..
ماه ها بعد گل ها خشک شدند..
علف های هرز رشد کردند..
خاک بی جان شد
و هیچکس نمیدانست که اینها همه نشات گرفته از اخرین قطره ی اشکِ پسرک بودند..
هیچکس نمیدانست..
:O
نظر ؟!
+جر اینو ت پستای پیش نویس پیدا کردم D":