𝐵𝑖𝑡𝑡𝑒𝑟 𝐷𝑟𝑒𝑎𝑚𝑠
Static
Side-bar GIF

𝐵𝑖𝑡𝑡𝑒𝑟 𝐷𝑟𝑒𝑎𝑚𝑠

قبرستانِ دخترکی خندان، که روز و شب با لبخندی به پهنای صورتش مینوشت، از آرزو ها و شادی هایش، غم ها و پریشانی هایش، از رویاهای تلخ و شیرینش و خواب های مبهمش، تا بماند یه یادگار، از غم نهفته ی پشت صدایش و اشک های بی صدای افکارش.
مینوشت، تا فریادش را، دفتر ها، برگه ها، و صفحات بیان کنند.
تا شادی اش را کلمات و جملات، و اندوهش را قلم نمایان کند.
- با شاخه گلی سپید وارد شوید.

leaf
star
moon
snowflake

چهار ماه.

چهار ماه از آخرین باری که متنی نوشتم میگذره.

حالا جنازشو از روی خورده کاغذای پاره ی ته سطل زباله م برمیدارم و توی آغوش میکشمش؛

بوی نفرت میده..

یه جورایی به نظر میاد دیگه حسی توش وجود نداره.

شاید، دیگه حتی اوناهم از من بدشون میاد.

 

null سلام، امیدوارم حال دلتون خوب باشه، خیلی خیلی دلتنگ تک تکتونم اما دستم به نوشتن نمیره تا بیام و چراغ اینجا رو روشن کنم.. شما چطورین ؟ :))) از خودتون بنویسین برام حتما.

null قالب جدیدمو دیدین ؟ D: عاشقشم.

Friday 15 Ordibehesht 02

1672

یکی بهم پیام داد، فکر کردم تویی ولی تو نبودی؛
تا چند ثانیه قلبم خیلی محکم میزد..ولی حالا باز همه چیز به حالت قبلی برگشته.
میدونم که دیگه هیچوقت برنمیگردی.. ولی من هنوزم هر از گاهی دلتنگت میشم، نمیدونم چرا در رابطه با تو انقدر عجول و آسیب پذیرم.

امیدوارم امشب خوب بخوابی..امیدوارم ستاره ها برات بدرخشن.

Monday 11 Ordibehesht 02

𝑏𝑖𝑡𝑡𝑒𝑟 𝑑𝑟𝑒𝑎𝑚

- تاحالا عاشق شدی؟

+ آره...یعنی، یه جورایی

- چه حسی داره؟ منظورم وجودشه.

+ قابل توصیف نیست؛

-خب، یکم تلاش کن.

+ وقتی میخنده صدای خنده هاش گوشاتو قلقلک میده..حرف که میزنه مغزت نمیتونه پردازش کنه که چی میگه..فقط لباشو میبینه، وقتی چشمک میزنه چروک دور اون یکی چشمش کهکشان میشه، میشه توش گم شد..

حرکاتش مثل رقص می‌مونه، تو اولین شب یاد آوریِ خاطرات؛ تو عشقبازی کاربلد نیست..اما سمجیش مستت می‌کنه.

یه طوریه انگار؛ هست که نفسش بکشی، بوش کنی، نگاش کنی، فقط باشه و تو داخل وجودش گم بشی.

- یعنی..یه رویاست؟

+ آره؛ رویاست.

- چه جور رویایی؟

+ همون رویایی که وقتی از خواب پا میشی و می‌بینی تو زندگی واقعیت نداریش.. دلت میخواد زمین و زمانو بهم بدوزی که بتونی تا ابد بخوابی.

همونی که تا توی بغلته مثل مستیه و وقتی از دستت در میره میشه مثل مزه‌ی گوهه عرق سگی.

اگه تو خونت باشه کل چراغا روشنه، به محض اینکه درو پشت سرت ببنده خرابه ت میریزه رو سرت، نفسای صدا دارش دم گوشات به محضِ اینکه خوابش سنگین میشه از لالایی هم قشنگ تره..ولی وقتی کنارت نیست رختخوابت جهنم میشه زیر پات.

سیگارت رو لباش؛ نقاشیه.. یه نقاشی که حتی خدا هم از خلقش عاجزه.

- خب.. اینا که کابوسه!

+ نه پسر جون..بهش میگن رویای تلخ؛ یه معجزه‌س، یه هنره، یه ستاره تو شبای دلتنگیه.. ابریه که نور خورشیدو متعادل میکنه... وجودیه که بهت نفس میده.

عشق تنها چیزیه؛ که خدا در خلقش تعلل کرد و اینطوری دردناک باقیش گذاشت، هنر دست خدا زشت نمیشه ها؟ ولی دردناک چرا..

- بهش رسیدی؟

+ اگه می‌رسیدم که اسمش عشق نبود؛ می‌شد عادت می‌شد روزمره می‌شد بی حسی.

عشق یعنی نرسی، یعنی همیشگی، یعنی شبا تو جهنمِ زیر پات صدای نفساشو تجسم کنی..چراغای خرابه ت رو روشن کنی به امید اینکه درو باز کنه بیاد تو. یعنی همون تابلوی نقاشی گه گوشه ی اتاق نصفه مونده؛ عشق یعنی پیک دهمتو بدی بالا به تقدسِ مستیِ بعدش.

Thursday 24 Farvardin 02

هوا گرگ و میشه..

 

 
bayan tools he and his friendsآخرین یکشنبه سال

 

از خانه که می آیی

یک دستمال سفید، پاکتی سیگار، گزینه شعر فروغ

و تحملی طولانی بیاور

احتمال گریستن ما بسیار است..

-سید علی صالحی

Sunday 23 Bahman 01

چرا در آغوشم نمیگیری..

چرا تکون نمیخوری؟

من نمی‌دونم کجام، نمی‌دونم چه خبره.

چرا نجاتم نمیدی؟!

من کمک می‌خوام..چرا کمکم نمی‌کنی؟!

من بغل می‌خوام..چرا در آغوشم نمی‌گیری؟

دلم می‌خواد دستات روی گونه هام بشینه، چرا صورتم رو بین دستات نمی‌گیری؟

سرده، اینجا خیلی سرده.

چرا چشماتو بستی؟ چرا سفید شدی گندمکم؟

تو که می‌دونی از سکوت بدم میاد، چرا انقدر ساکتی وراج کوچولوم؟!

باز کن چشماتو دیگه!

خواب بسته خوشگلم، پاشو ببین پروانه های دوره سرتو!

پاشو ببین؛ آسمون امروز همون رنگیه که دوست داری. بیا ببین چقدر قشنگه!

پاشو کوچولوم..پاشو قشنگیایه دنیایی که برام ساختی رو ببین؛

بیدار شو..نذار از این آسمون تنهایی عکس بگیرم.

Tuesday 8 Azar 01

آقای رابین

آقای رابین میگه توی آسمونِ این شهر ستاره ای وجود نداره.

اون معتقده ستاره ها خیلی وقته مردن؛ اما من ترجیح میدم بگم خوابیدن..

گه گاهی یه نور کوچیکی توی آسمون سوسو میزنه ها..من فکر میکنم ستاره ی شرقیه اما آقای رابین میگه طیاره ست..نمیدونم طیاره چیه ،کاش بهم میگفت!

اون عادت کرده به ناامیدی، انگار دله کوچیکشو کلی غبار گرفته، نمیدونم چرا، مامانم میگه به خاطره جنگه؛ میگه چند سال پیشا وقتی آقای رابین خیلی کوچولو بوده تو آسمون شهرشون جنگ میشه..بین ستاره ها و طیاره ها، آخرشم آسمون میبازه و زمینیا برنده میشن؛ میگه یه بار که آقای رابین ستاره ها رو نگاه میکرده و برای هرکدوم یه اسم میذاشته، اون بین یه ستاره دروغگو آسمونو خاموش کرده، مامانم میگه از طیاره بمب میریزه، وقتی بهش میگم بمب چیه..میگه چیزی که خونه ی مادری آقای رابینو آتیش زد، فکر کنم بمب چیز بدیه..

اما حالا؛ آسمون شهر کم کم داره روشن میشه..من ستاره ها رو میبینم اما اون اصرار داره که اونا وجود ندارن..نکنه اون کور شده؟!

یه بار ازش پرسیدم "چرا میگی آسمون سیاهه؟ آسمون که نور داره"

و اون فقط گفت: "آسمون سال هاست خاموش شده"

فکر میکنم...آقای رابین با ستاره ها قهر کرده.

Wednesday 2 Azar 01

هرجا.

هرجای دنیا بگی تو ۱۵ سالگی به خاطر حرف زدن ساچمه خوردم هرهر بهت میخندن.

Monday 16 Aban 01

یعنی..

یعنی اینهمه آدم واقعا مرده؟:))))

Saturday 14 Aban 01

هیچ حیوانی، به حیوانی نمی‌دارد روا..

به سمت در ورودی رفت.. کلید را چرخاند و در را با صدایی گوش خراش باز کرد. هیولای خشمگینِ خانه با عصبانیت در صورتش سیلی زد و خفگی او را در بر گرفت؛ از قدم هایش درد و خستگی میبارید اما در برابر سکوتی که روزها بود خانه را گرفته بود حتی ذره ای هم اهمیت نداشت؛ سکوتی که جان میگرفت و شادی را می‌بلعید، در آرامیِ شب گم میشد و در هیاهوی روز پنهان، سکوتی که سراپا صدای ظلم بود و ستم.

در خانه ای می‌زیست که درد مهمانِ همیشگی اش بود؛ پدری ناتوان در آخرین اتاق خوابیده بود و خواهری جان بر لب رسیده در غمگین ترین اتاق به در می‌کوبید.

دستی بر سرش کشید..سری که به اجبار پوشش خود را از دست داده بود.

بی دفاع..حتی در برابر سرما؛ سرمایِ خانمان سوزِ درد و خشم که در کنارِ گرمایِ امید تازیانه می‌زد. بادی که بر غبارِ سکوت می‌وزید و صدایی که به حنجره ای زخمی بخشیده می‌شد.

در قفس، پرستو به خود می‌پیچید..گویی او نیز از این سکوت می‌ترسید؛ روی مبلِ زوار در رفته دراز کشید‌...چشمانش را بست و بارها تا ۱۰ شمرد.

به بارِ چهلم که رسید، صدای ناهنجارِ در بلند شد..چند حیوان وارد شدند، با غرش هجوم می‌آوردند و هرچه را که بود می‌دریدند.

پدر در آخرین اتاق سنگ کوب کرد..قفلِ درِ غمگین ترین اتاق شکسته شد و سکوتِ خانه خفه..در آن بین سرباز با آرامش درب قفسِ پرنده را گشود..

خانه با آتشِ ظلم میسوخت و با سرمای ناامیدی یخ می‌زد؛

دستی بسته شد، جانی گرفته شد و آتشی فروزان شد..اما در آن میان؛ قفلی نیز شکست..سکوتی خاموش شد، و آزادی به سوی آینده پرواز کرد.

 

هیچ حیوانی به حیوانی نمی‌دارد روا.. آنچه این نامردمان با جانِ انسان می‌کنند.

Thursday 12 Aban 01

بالاخره

بالاخره دیدمش، بعد از دو سال و نیم.

خیلی خوشگله..خیلی خیلی خوشگله؛ مهربون تر از چیزیه که توی مجازی به نظر میاد..و وحشتناک گوگولی*-*

صداش خیلی قشنگه :"""""""

موهاشم خیلی نازه؛ لنز خیلییییی فاکینگگگ به چشماش میادددد جییییییییییغ

وای من عاشق شدم TT هلپ

تازشم بهم گفت خوشگل تر از عکسامم "-" خوشحالم که بالاخره حقیقتو یکی گفت🤰🏻

لاو یو زلا

بوووووس بهت

Thursday 12 Aban 01