post - 1549393541

اخرین خداحافظی با پیرمرد..اما اون هنوزم با منه..

Wednesday, 9 Tir 1400، 01:18 AM

سلام پیرمرد..

خیلی بدی میدونسی ؟

پیرمرد میخوام بهت ظلم کنم..

میخوام تنبیهت کنم..

دیگه برات نمینویسم..

پیرمرد..تو لایق چیزای خوبی هسی..اما نه از جانب من..

دوست داشتم بیشتر پیشت می بودم..

دوست داشم بیشتر بهت عشق می ورزیدم..

کاش بهم نمیگفتی دروغگویی..کاش بازم پیرمرد مهربون من باقی میموندی..

دیشب برات ننوشتم..توی دوراهی گیر کرده بودم..

خیلی افتضاح بودم دیشب..نابود بودم

پیرمرد..میخوام در برابرت بی رحم باشم.. میخوام با بدجنسی رهات کنم..

شاید اینطوری همه چیز بهتر شه..

پیرمرد بارها دلتنگیمو..نگرانی، عشق و ناراحتیمو به رخت کشیدم..اما برات مهم نبود..میدونی ک هنوز برام عزیزی نه ؟

اما میخوام این عزیزو از خودم برونم..میخوام بری

ازت میخوام بری..میخوام از یادم بری

برو پیرمرد..دیگه متنایی که برات مینویسمو نخون..باهاشون اشک نریز..پیرمرد دیگه پشیمون نباش

دیگه به یاد نیار که چطوری روژی رو رها کردی..منم به یاد نخواهم اورد که اغوشت چقدر گرم و نرم بود..

بزار رها شم پیرمرد..بزار از بند وجودت رها شم..

میخوام غرق شم..این غرق شدنو دوست دارم..

پیرمرد قبل از اینکه برم منو نگاه کن

خوب نگاهم کن...به یاد اوردی ؟

باری که هودیتو پوشیدم یادته ؟

باری که از ترس توی بغلت جمع شده بودم یادته ؟

باری که اومدی تا بگیریم و قلقلکم بدی چی ؟ یادته خودمو زدم به گریه کردن و بعد تو نگرانم شدی ؟

بارهایی که جواب سوالارو در گوشم میگفتی تا برنده بشم چی ؟

گوش دادن به اهنگای مورد علاقمون باهمدیگه رو یادته ؟

چیدن کُنار ها از روی درخت چی ؟

باری که سگ دنبالم کرد و تو سگو ازم دور کردی به یاد میاری ؟

پیرمرد من هنوز تک تک اینا یادمه..

فراموششون هم نمیکنم

هرموقه دلتنگت شدم میرم سراغشون و حسابی مرورشون میکنم..

ولی پیرمرد تو فراموش کن..

فراموش کن تا راحت تر بتونی به کسی که دوسش داری عشق بورزی..

قلبتو با غمی که دارم بهت میدم سنگین نکن..اینو بخون و بعد از یاد ببر...

پیرمرد من هنوزم عاشقانه دوستت دارم

اما میخوام که برم..

میخوام برم و بوم نقاشیمو دور بندازم..

میخوام برم تا بتونم بنویسم..

دیگه بغلت نمیکنم..

دارم میرم پیرمرد..شاید برای همیشه

مراقب خودت و خوبیات باش...

مراقب کسی که دوسش داریم باش..نذار قلبش خط خطی شه..

دوستدار تو..روژی خره...

 

داستان پیرمرد و روژی زیادی زود تموم شد...اما نوشتنش بهم خیلی درد میداد..پس هم خودشو و هم نوشتن براشو رها کردم..

کسایی ک خوندنش تاحالا..بیاین ببینم کوشین ؟ :)

 

.

 

 

احتمالا نظری زود جواب داده نمیشه ولی ممنون ک میگید و خوشحالم میکنید :)

پ ن : داستان کاملا واقعی و از زندگی خودمه هرچند اگر واقعن خونده باشینش میفمین..

  • زرافه کوشولو من فور اور*^*(زرافه خودمه-.-)
  • 00/04/09

نظرات (۴)

  • Ⓛⓤⓝⓐ‌‌‌ ‌‌‌
  • بعضی چیزا هیچوقت فراموش نمیشن 

    حتی اگه خودمون بخوایم یا حتی اگه حافظمون پاک بشه..اونا بازم میان و درد شیرینشون هم باخودشون میارن:)

    پاسخ: ولی اون درد، چ تلخ و چ شیرین باید قابل هضم باشه ک برای شخصه من نیست
  • Ⓛⓤⓝⓐ‌‌‌ ‌‌‌
  • برای خیلیا نیست...

    پاسخ: اینه مشکله اصلی..اینه!
  • Ⓛⓤⓝⓐ‌‌‌ ‌‌‌
  • نه مشکل اصلی این نیست 

    مشکل اصلی دلتنگیه 

     

    چه دیر چه زود اخرش ادم قضیه رو هضم میکنه 

    اما...دلتنگیه که تا اخر عمر باهاته 

    پاسخ: درسته..

    چق دلم میخادبازم ازون اتک خوشگلا بت بزنم ولی میترسم مومو شی بیاد منو بخوره :///

    پاسخ: جرررررر نترس ولی اتکم نزن فق نظرتو بوگو 😂❤

    ارسال نظر

    کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
    اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    Magic Spirit