نمیدونم این داستان فروش بیان چیه و از کجا شروع شده و تا کجا قراره برسه.

از تهه تهه تهه تهه قلبم امیدوارم این اتفاق نیفته، اینجا یکی از امن ترین صندوقچه های اسرار منه..

از مظلومانه ترین عشق ها تا شوم ترین افکار و غمگین ترین لحاظتم رو این پَنِل دیده.

نمیدونم اگر بیانی نباشه دیگه کجا رو قراره نقطه امن ذهنم کنم.. اما دوست داشتم که یه راه ارتباطی با کسایی که اینجا دارم نگه دارم:(((((

آیدی تلگرامم و میذارم

چندروز دیگه هم چنلمو خلوت میکنم و اونم میذارم

امیدوارم همیشه خوشحال باشین

اگر دیگه بیتر دریمزی نبود..از یاد نبرین مارو🩷

 

 

آیدی تلگرامم @rowkyz

  • 21 Esfand 03 ، 20:35
  • روجی ؛
  • ۰ نظر

هشت اسفند هزارو چهارصد و سه

 

نمیدونم عزیزم، شاید بیماری

شاید از عذاب دادن من لذت میبری و یا شاید حتی اصلا اهمیتی نمیدی

شاید نباید انقدر بها بدم به تو، رفتارات، کارات

آزاردهنده ای.

من عادت دارم به تحمل کردن بدترین چیزها

اما عادت ندارم به وادار کردن خودم

به تحمل کردن بدترین چیزها

عادت ندارم کسی با پرروگری با من برخورد کنه

به قول بابام "به قبر پدرم بخنده"

من عادت ندارم به رفتار های زننده ی امثال تو

و چرا انقدر دیر خودتو نشون دادی؟

چرا انقدر طولش دادی تا خودتو ثابت کنی؟

چرا انقدر دیر بد بودن و بدجنس بودنتو به روم اوردی؟

ازت متنفرم

از همه ی خاطراتی که باهات دارم

از همه ی اون خنده ها، لبخندها

امیدوارم غرق شی

بری تا تهه اقیانوس.

  • 08 Esfand 03 ، 20:09
  • روجی ؛
  • ۰ نظر
post - 1549393541

او و دوستانش

سی بهمن هزار و چهارصد و سه.

تهران، رو تختم.

 

دیشب رفتم کنسرت او و دوستانش، خیلی یهویی شد، اما یه معجزه ی یهویی بود.

از همون لحظه ای که اولین آهنگو خوندن تا آخرین لحظه ای که گیتاراشون رو گذاشتن روی زمین.. بغض کردم و اشک ریختم و غصه خوردم و عشق ورزیدم.

دوست داشتم تو اونجا باشی، دوست داشتم وقتی بستنی کیم رو میخوندن برگردی و نگام کنی، لبخند بزنی.. "بمون، نرو بستنی کیم" نبودی اما، نمیدونم کجا بودی.. به من فکر میکردی یا نه.

اما فکر من پیش تو بود هرچند جسمم خیلی دور از تو..

دوتا پوستر گرفتم، دوتا امضا گرفتم، دوتا دوتا دوتا دوتا.. دوتا دوتا بهت عشق ورزیدم.

پوستر رو برای تو نگه میدارم؛ هرچند روش نوشته برای روژینا.. چرا که روژینا درون تو خلاصه میشه.

منتظرت میمونم..تا روزی که بلیطام بشن دوتا

قلبم بشه دوتا

لبخندا بشن دوتا

دو جفت چشم

دو دست

دو صندلی

کنارهم

و با هم بریم

بریم تا تهه اقیانوس.

به امید اون روز و برای حالا..

شب بخیر، دوستِ قدیمی.

  • 30 Bahman 03 ، 23:12
  • روجی ؛
  • ۰ نظر
post - 1549393541

منتظر..

فکر میکنم هشتم دی ماه

بالاخره پیام دادی..واقعا عجیبی

داری منو گم میکنی تو خودم، ناواضح و پیچیده.

خسته شدم از قانع کردن خودم، نمیخوام قبول کنم مثل همه ی اون احمقایی که بازیشون میدن؛ بازیچه شدم.

خیلی دلم برات تنگ شده بود، بهت نگفته بودم.. و نمیگم

اما اون دلتنگی تا ابد یه جایی گوشه ی قلبم گریه میکنه

چون نمیدونه چرا طرد شده، ترک شده و دقیقا زمانی که به کسی تکیه کرده..پشتش خالی شده.

ولی..

تو برگشتی!

تو برگشتی، برای من

نمیدونم

شاید اون جماعت بهتر رهات کردن

یا اصلا وجود نداشتن، اما تو برگشتی

کنار من..

تو برگشتی و بعد از یه مدت طولانی که از حرف نزدنمون میگذشت

تصمیم گرفتی باهام حرف بزنی

از دعوامون، ازینکه چقدر "بی ادب و رومخ و پررو و چشم سفید و بیلیاقت و زشتی" مضحک بوده که تاحالا ادامه ش دادیم

و حتی طلبکار هم بودی، چون پیام دادی :)!

ولی بازهم، منو خندوندی، حالم رو پرسیدی، باهام شوخی کردی و دلداریم دادی..

باهام برنامه ریختی، صبح بیدارم کردی

و من باورم نمیشه که توی کمتر از یک روز

به همین سادگی

همه چیز روال قبل رو گرفت

انگار..دوتامون خوب میدونستیم منتظر چی

و کی هستیم..

post - 1549393541

هیچکس تو نشد

یادم نمیاد چندمه

روز n ام. از دی ماه هزار و چهارصد و سه..

14 روز از آخرین باری که باهمدیگه حرف زدیم میگذره، دلم تنگ شده؟ نمیدونم

عصبیم؟ نمیدونم

آشفته م؟ نمیدونم.

دو هفته ی کامل شده که دیگه نمیتونم از دستای زخمی شده و آهنگای مسخره سرویسم و اتفاقای بیمزه توی خونمون برات حرفی بزنم

عکسا دونه دونه گالریمو پر میکنن، وویسا میرن تو سیو مسیج و حرفامو توی دلم نگه میدارم

شاید کمی سخت باشه عادت کردن به نبودنت، آخه خب میدونی دیگه

روزمره ترین بخش روزمرگیام بودی..

با دوستام درد و دل میکنم و میگن که برات مهم نیست

برات مهم نیست؟ نمیدونم..

مگه میشه برات مهم نباشه؟ یعنی واقعا اهمیتی نمیدی که دیگه برات جیغ نمیزنم یا کسی نیست که ازت بخواد براش گیتار بزنی؟؟

لابد الان آدمای جدیدی رو پیدا کردی

آدمای جدید

بهتر..

خیلی بهتر

از من.

اما خب بازم، اونا که من نمیشن، میشن؟

اوناهم هزار تا اسم برات انتخاب میکنن؟ اگر آره خدا لعنت کنه. هم تورو هم تک تک اسماتو.

اونارو هم پنبه ماهی صدا میکنی؟ اگه آره.. خدا لعنت کنه. هم تورو هم تک تک اسماتو.

برات سه تار میزنن؟ عکسای لوس میفرستن؟

نصفه شبا میشینن پای غرغرای ناتمومت؟

برات لباس انتخاب میکنن..؟!

اونا..برات من میشن؟!

چون برای من..

هیچکس

تو

نشد.

post - 1549393541

ازاد و رها

من هیچوقت دلم نمیخواست یه دکتر خفن یا به مهندس پولدار شم، دلم نمیخواست توی جایگاه قضاوت قرار بگیرم یا کنار محکوم ها از حقوق داشته با نداشتشون دفاع کنم.

دلم نمیخواست آدما رو آرایش کنم، دلم نمیخواست روی بدنشون نقاشی بکشم.

من دلم میخواست زندگی کنم

توی طبیعت، ازاد و رها.

دور از آدم ها..

دور از آدم های بدجنس..

دور از یار ماه

دور از اون..

post - 1549393541

بوسه آخر

همیشه فکر میکردم بوسیدن آدمی که دوستش داری چه حسی میتونه داشته باشه، هربار برای خودم مجسم میکردم و از دور تصویرشو نگاه میکردم.
پرت میشی به یه دنیای دیگه؟ ستاره ها دور سرت میرقصن؟ پروانه ها برای زیبایی عشقت شادی میکنن؟ 
چقدر میتونه متفاوت باشه که به جای گونه ها یا پیشونی، لب های یکی رو ببوسی؟
زیبا نیست؟ چشم هاتو ببندی، گوش هات رو به نشنیدن دعوت کنی، تمامی وجودتو بریزی تو لب هات و با اونها مهر عاشقی به لب های دیگری بزنی.
هربار که بهش فکر میکردم مثل یه پرنده ی مهاجر از خیالم پرواز میکرد و به اوج میرسید..

و پرنده ی خیال من روی بوم اشتباهی نشست، آشیونه ی عاشقیش رو روی شاخه ی تکیده ای ساخت که تحمل بار خودش رو هم نداشت.. سقوط کرد.
من عشق رو روی لب هایی یاد گرفتم که عاشقی کردن رو از یاد برده بودن، چشم هایی رو پرستیدم که مدت ها با غضب به همه نگاه کرده بودن، من روحی رو آرزو کردم که برای رویاهام زیادی پیر بود..
و بعدها فهمیدم حین یه بوسه ی طولانی از سر دلتنگی های بی پایان پرنده ای آواز عاشقی نمیخونه و ستاره ای با آواهای رمانتیکِ پس زمینه نمیرقصه.
نفس هات کم میاد، خسته میشی و آروم آروم دست هات قابی که دور صورتش ساختن رو میشکنن و پایین میان؛ میفتن کنار پاهای نحیف و رنجورت و مشت میشن. یکم دیگه..فقط یکم تحمل کن، اون دیر به دیر میبوسه، بوسه هاش رو نیمه کاره نذار؛ 
چشمات سیاهی میره..سرت سنگین میشه و لب هات بازهم بی اراده میرقصن؛ رقصی دست و پا شکسته از روی اجبار، مثل عروسکی که توی دست های عروسک گردان بی تجربه ای به تماشاچی های حاضر سلام میده و لبخند شادمانی میزنه، چرا که عروسک کوچولوی قصه بی اراده راه رفتن رو به جعبه ی تاریک و نمور گوشه ی سیرک ترجیح میده..
مشت هات بالا میاد و ناخوداگاه مثل یخ شکنی قفسه سینه پرغمش رو هدف میگیره.
و بازی تموم میشه، پرده های عاشقی درهم میرن و قدم هاش از محدوده ات خارج میشن، لب هاش دیگه مال تو نیست و چشم هاش باز هم از کلافگی برق میزنن.
بیماری همیشه بده، همیشه درد داره.. حتی اگر ناپیدا و گم باشه؛ بیماری، تنگی نفسِ بیجاییِ که وسط بوسه معشوقش رو پس میزنه. بیماری، معشوقه ایه که دور و دورتر میشه.
بیماری همیشه هست، لابه لای عشقمون، زیر تخت خواب مشترکمون، بیماری از پشت کانتر بلند آشپزخونه دست تکون میده. بیماری در رو باز میکنه..بیماری چشم هاتو میبنده و زمانی که در مقابله باهاش اون گوی های غمزده رو باز میکنی صدایی که آرزو میکنی توهم باشه خبر میده که در خونه باز هم بسته شده. اما نیست.
تو تنها پشت در خونه ت گیر میفتی، اون بازهم رفته، گل های فراموشم نکن بعد از ساعت ها دور از آب موندن کم کم بی جون میشن..صداها توی سرت زنگ میزنن..بازهم نفس کم میاری؛ این بار بوسه ای درکار نیست، این بار نفس کم میاری چون باز هم فرار عشق سردرگمی رو تماشا کردی که هرگز نخواست بفهمه تو چقدر بیماری..

post - 1549393541

خورشیدِ مادر.

1403/08/28

21:58 

تهرانِ بارونی. روی تختم

 

 

از دست خودم عصبیم، من دوستت ندارم اما نمیتونم کنارت نمونم.

قلبم رو به تپش نمیندازی، اما توی روتین زندگیم جا خوش کردی

من آدم هایی خیلی مهم تر از تو رو به خاطر غرورم کنار گذاشتم و تو، انگار مثل یه یخ شکن میشکنی و میری پایین و پایین و پایین تر، تا بین تمام احساسات یخ زده و پنهونم به حقیقت برسی، به حیات..به ماهی هایی که توی سرمای قطبی زیر یخ ها میرقصن و آبی که جریان داره؛ هرچند خیلی کم.

هربار میگم این آخرین باره، این بار دیگه تموم میشه.. یا من تمومش میکنم یا اون؛

اما بازهم نه..بازهم راهی پیدا میکنی برای فراری دادنم از کابوسِ ترک و طرد شدن.

هرگز بهم نگفتی دوستم داری اما دلداریم میدی..

برام لباس انتخاب میکنی، ازم میخوای برات لباس انتخاب کنم.

صبح و شب بهم پیام میدی، روتینت رو برام میگی.. حتی میگی کجایی و کجا میری و چرا میری

ازم توضیح نمیخوای اما وقتی حرفی میزنم یا جایی میرم که روی مخته کلافه میشی، خودتو کنترل میکنی تا چیزی نگی اما مثل یه بچه ی کوچولو لجوج و خنگ پا میکوبی

درحالی که هیچ تعلقی به هم نداریم.

منو حفظ شدی.. زودتر از خودم!

میدونی چی ناراحتم کرده، یا دلیل خوشحالیم چی میتونه باشه؛ منو پیش بینی میکنی حتی قبل ازینکه دهن باز کنم.

شبیه مردی شدی که قبل از چیدن گل ها رو پوست لطیفشون بوسه میزنه..

تو یارِ ماهی و من نورِ خورشیدِ مادر.

از من دوری اما در من طنین انداز شدی..مگر جز اینه که ماه نورش رو از خورشید میگیره؟

مگر جز اینه که تو نمیبینی من برایِ تو چی هستم ؟ ;)

 

1403/08/28

22:14

پشت میز تحریر

پایان.

post - 1549393541

رفتنی؟ صدالبته

دختر کوچولویِ فرفریِ من 

تو که میدونی همه رفتنین

پس چرا بازم هربار مثل بار قبل ترک کردن و ترک شدن آزارت میده؟!

بذار برن قشنگِ من

همه رفتنین..

post - 1549393541

تاوانشه؟

ساعتو نگاه میکنم و بعد چک میکنم که آنلاینی یا نه

نیستی.

با خودم فکر میکنم اگه اون دختره نبود الان داشتی جوکای بیمزه ت رو برای من تعریف میکردی یا طبق معمول روی دایره ارتباطیم با پسرا حساس میشدی.

ولی هست..

اون دختره هست و نگاه کن عزیزه دلم..

کل نگاهت روی اونه، کل توجهت برای اونه، برای اون نگران میشی، اونو حرص میدی؛ اونو میخندونی.

توقع داری حسودی نکنم؟ خب، خودمم همین توقع رو دارم.

ولی مثل اینکه دارم میکنم

حسودی میکنم وقتی کل روز باهام حرف نمیزنی و آخر شب میای برام از روز شیرینی که باهاش داشتی میگی

حسودی میکنم وقتی تو اینستا پستای قشنگ برام میفرستی و بعد زیرش مینویسی "کاش میشد بفرستم براش"

حسودی میکنم وقتی میگی خوشگله، وقتی میگی دوست داشتنیه، وقتی میگی عاشقشی.

مگه من نیستم..؟! نمیدونم. احتمالا نیستم.

مثل اینکه تا ابد قراره زندگیِ من پر باشه، از اون دختره

اون دختری که قدبلندتره، خوشگل تره، دوست داشتنی تر و بامزه تر و باهوش تر و تر تر تر تر تا ابد بهتره.

مثل اینکه تا ابد قراره زندگیِ من پر باشه از "نگران نباش، مطمئنم اونم دوست داره" 

مطمئن نیستم دوست داره

حتی فکرم نمیکنم دوست داره

امیدوارم نداشته باشه.

 

اما باز هرروز بعد از همه ی این فکرا با خودم میگم به خودت بیا، عوضی نباش، یه تیکه شت نباش وسط این جهان گیج کننده و وحشتناک و عذاب اور

امیدوارم داشته باشه..

فکر میکنم دوسش داره

مطمئنم دوسش داره

 

اشکالی نداره که برای اون جوک میگه و اونو میخندونه

اشکالی نداره که من به قدر کافی خوشگل نیستم 

مهم نیست اگر اون 163 سانته

مهم نیست اگر هرروز میبرتش بیرون

چون من حتی خودمم فکر نمیکنم و نمیکردم و نخواهم کرد که لایق داشتن یه ادم.. و دوست داشته شدن توسط یه ادم باشم.

تا حدود زیادی حتی میترسم.

اینو درست دوماه پیش به خودم و همه ی اطرافیانم اثبات کردم

وقتی کسیو پس زدم که دوستم داشت.

پس حالا.. نمیدونم

و اشکالی هم نداره

اگر همه ی این احساسات فاجعه، همه ی این گریه و ها و قلبی که روزانه بارها و بارها پادزهر تولید میکنه و مغزی که میخواد همه چیز رو بشکنه و پاهایی که یکهو از کار وایمیستن و سری که گیج میره.. کارما و تاوان قلبی بود که شکوندم.. اگر تاوانشه، اشکالی نداره.

Magic Spirit